
| کرامه | |
|
تا کی من و شکایت تا کی غم و تــــباهی مارا بکشـــت جانـــــان با جرم بــی گناهی ماییم و شیون و آه،هر لحظه گاه و بیگاه ماییم سالک عشق در این کویر بیراه ما خواهش و نیازیم،گم گشته در نمازیم بیچاره ایم اما بر خلق چاره ســـــــازیم ما در کمین عشقیم دور است عشق از ما بنگر امین عشقیم ، دل داده و مصــــــفا ما ماهی غریبیم در این یم می آلـــــود گه غصه دار هستیم گه در رضا و خشنود با ما سخن مگویید جز از وفا و احســـــــان از جــــان ما مخواهید جز اقتدای جانـــــان در خویش گم شده ایم تا بینشان بمیریم پیدا شویم روزی، روزی که جان بگیریم | |
8:36 PM | سید محمد عقیلی (کبریت) | مطلب عشقولانه | نظرات [0] |
|
|
| |
| یکشنبه 2 مهر ماه سال 1385 | |
| برای تو | |
|
چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم
مگر دوست داشتن جرم است ؟
من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد
کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم
ولی او را چرا...
من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...
من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم
ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت
وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی
همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه
شود تا بخشیده شوم
*** آمین*** | |
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ ونم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
...
ای کاش گل بودی و من می چیدمت
یا که طلوی بودی و من از پنجره می دید مت
ای کاش
.......
با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد
با رفتن تو دیدگانم خونین وتر شد
دیگه توان شعر گفتن در بر من نیست
با رفتن تو عصر من با ناله سر شد
غمگین ترینم در نبودت بین یاران
خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران
....
آتش و آب
آتش زبان آب را نمی فهمد
و آب زبان آتش را و آه
از حرفهای آتشین زبان تو
قطره که قطره
وجودم را
آب می کند
.........
در بهار آرزوهایم
تو را می بینم وتو حتی یک شاخه محبت از
مهربانی باغ دلم نمی چینی
محمد رهیده 
ن ن ن ن ن ن
کاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم
چون برآنجا گذرت میافتاد به سروپای تو لب میسودم
کاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم میگذشتم زدر خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره میتابیدم
ازپس پردة لرزان حریر رنگ چشمان تورا میدیدم
کاش چون آیینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو
کاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچة خانة تو .
(فروغ فرخزاد)![]()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
